سلاممممم..
چطورین؟؟؟؟
عید خوش گذشت؟؟؟۱۳ بدر؟؟؟؟
اصلا عید خوبی نبود....بذارین بگم...
داییم اینا که کلا تهرانن ولی عیدا میان مشهد.....امسال نیومدن رفتن اصفهان
....خالمم رفت قشم و کیش و...
عمومم که یه دفعه ای مسافرت جور شد رفت سوریه.....
عمه امم که همیشه باهم میریم مسافرت رفتن عشق آباد
هی ....میبینین توروخدا....هفته اول عیدو کامل تنها بودیم....
ظهر روز ۳ عید رفتیم خونه مامانبزرگم....عمه ام اینام بودن که دیگه دور هم باشیمو خدافظی کنیم....
سر سفره مگه اینا گذاشتن من غذا بخورم؟؟؟
داداشم:یه بشقاب بده...
پسر عمه:اون نوشابه رو بده....
زن پسر عمه:آبلیمو رو بده....
بابا:ماهیو بده....
پسر عمه:یه دستمال بده....
همینجوری پشت سر هم دستور میدادن...
دیگه خودشون شرمنده شدن ولی شروع کردن مسخره بازی.
خواهرم:بابا...
مامان:نگین ببین آ چیی میگه به بابا.......
شوهر عمه:پاشو برو یه آب یخ واسه ما بیار...ببینم کار کردن بلدی؟؟؟
من:بله...خیلی ممنون...پسر شما از اون موقع داشت کار میکرد...
دیگه خلاصه رفتیم سر اصل مطلب.منو خواهرم کلی کل کل کردیمو سربه سر همشون گذاشتیم که چرا می خوان بدون ما برن؟؟؟
خلاصه که هفته اول عیدو تنها بودیم......
وقتیم اومدن همه باهم اومدن....واقعا جالبه ها.....
فقط این بین با حسنا و داداشمو پسر خالم رفتیم سی نما.....
۳ بار رفتیم طرقبه ۲بارم باغ...آخه مگه جای دیگه نداره این شهر......
۱۳ بدرمون که واقعا خیلی قشنگ بود....ناهار خونه مامانبزرگم خوردیم بعد عمه ام اینا کلات دعوت کرده بودن هرچی ماها اسرار می کنیم دایی جان ناز میکنن نمیان...آخه ما چرا ۱۳ بدر به تو باشیم؟؟؟؟؟


از اونجا رفتیم خونه خالمو به هر صورت بلاخره تونستیم ساعت ۱۱ داییمو بپیچونیم
چون میدونستیم اینجام نمیاد....
رفتیم طرقبه....رفتیم بازاراشو بعدم جای میدونش واستادیم بستنی بخوریم......داداشمو ۲تا پسرخاله هام نشستن رو صندوق عقب منو خواهرمم واستادیم کنارشون....خواهرم یه دفعه گفت:بچه ها بیاین یه به آدما نگاه کنیم که به خودشون شک کنن....
ماشینایی که از اونجا رد میشدن اکثرا دختر پسرای جوون بودن...خواهرم گفت سراتونو تکون بدین نچ نچ هم بکنین.....
دیگه خلاصه ۵تاییمون هر ماشینی رد میشد به علامت تاسف کله تکون میدادیمو نچ نچ میکردیم...بدبختا مونده بودن مگه چی کار کردن ما اینجوری نگاشون می کنیم؟؟؟؟
۱۵م ناهار درست کردن رفتیم بیرون...حالا من هی حرص می خورم بابا بریم خونه فوتبال داره.....
مگه گوش میدن؟؟؟رفتیم یه جای خلوت که خاله جان هوس کردن چادر بزنن...چادر زدیم نشستیم توش بارون شروع شد...حالا کاش مثل آدم بباره...کم کم شد تگرگو.....
مام که دقیقا وسط دره...آی خندیدیم.....
از نسل ما فقط داداش من میموندو بابابزرگم....
دیگه دیدیم جدا داره سیل راه میفته برگشتیم و به دقیقه ۹۰ فوتبال رسیدیم
شبش رفتیم خونه عمه ام.انقد دلم واسه همشون تنگ شده بوددددددددد
یه صحنه عمه م می خواست زنگ بزنه شام بیارن مامانمم تعارف که نه نمیمونیم....کم کم داشت دعوا میشد...
عمه:امیر و مهدی و ایمان و امید که نفری یکی می خورن....
امید:چی می خواین بدین عمه؟؟؟
عمه م که داشت باز با مامانم جرو بحث می کرد در ادامه بحث گفت:اه......
امید:اه؟؟؟

مهدی:اونو فقط امید می خوره...ما نمی خوریم...

خلاصه که آخرم مامانم نذاشت ما یه شام مفت بخوریم...به قول ایمان ما رو شام اینا حساب کرده بودیم
.
۴ شنبه ۵ شنبه که دو در کردیم نرفتیم مدرسه....
.ولی شنبه رفتیممممم.....از دیدن دوستان بسیار خوشحال شدیم...
عصرش قرار شد با بکس بریم ۳۰نما...ولی لحظات آخر کنسل شد ...منو یاسم پاشدیم رفتیم پروما...ساعت ۵:۳۰ عین این علافا هر طبقه رو ۱۰ دور زدیم
آخر سر رفتیم از پروما بیرون دوباره از ورودی رفتیم تو
بلاخره بعد کلی استخاره رفتیم تو کافی شاپ....کلی خندیدم و از اینا
دیگه می خواستیم بریم که تازه حسنا جان زنگ زده من میام
..۱ ساعت نشستیم تا اومده....اونی که واسمون منو رو آورد شبیه حامد کمیلی بود
..حسنا و یاس خیلی خوششون اومده بود ولی من که اصلا خوشم نیومده بود
...بعد اونجام رفتیم فست فود....سیر سیر بودیم ولی فقط چون می خواستن منو تیغ بزنن رفتن
.اونا که خوردن من تا اومدم بخورم داداشم اومد..ما واسش پاشدیم و سلام کردیم...
داداشم:بریم دیگه...
من:من که هنوز نخوردم.....
داداشم:خب بخور...رو به بکس:بشینین دیگه...به افتخار من واستادین؟؟؟
یاس:نه همچین افتخاری نیست....
من:این همونیه که کل انداختین با هم...
داداشمم قیافه متفکر گرفت به خودش یعنی نشناخته.....جون ننش....

من:یاس دیگه....
یاس:اگه شما بودی ببخشید...
داداشم:دفعه آخرت باشه....
ببینین چقدر کم شده آپم
..من برم دیگه...در کل عید خیلی خنکی بود....فقط سریالاش خوب بود که واقعا خیلی خیلی خیلی دلم تنگیده واسشون
.
خب دیگه کاری ندارم یا ندارین؟؟؟به به..به به...خیلی ممنونم
راستی واقعا تبریک می گم با این نتیجه...استقلال پرسپولیسو می گم
یه نصیحت:حتما تمام تلاش خودتونو بکنین که با بزرگتراتون برین بیرون

خدافظظظظظظظظظظظ