باز این چه شورش است که در خلق عالم است
باز این چه نوحه و چه عزا و چه ماتماست
باز این چه رستخیز عظیم است کز زمین
بی نفخ صور خاسته تا عرش اعظماست
این صبح تیره باز دمید از کجا کزو
کار جهان و خلق جهان جمله درهماست
گویا طلوع میکند از مغرب آفتاب
کاشوب در تمامی ذرات عالم است
گرخوانمش قیامت دنیا بعید نیست
این رستخیز عام که نامش محرم است
در بارگاه قدس که جای ملال نیست
سرهای قدسیان همه بر زانویغم است
جن و ملک بر آدمیان نوحه می کنند
گویا عزای اشرف اولاد آدماست
خورشید آسمان و زمین، نور مشرقین
پرورده ی کنار رسول خدا، حسین

در طول تاریخ، افراد آزادیخواه زیادی، قیام کردند. کشتند و کشته شدند، سالها نامشان
زبانزد عام و خاص گردید و نهایتا از یاد رفتند و جز تاریخی مکتوب از آنان نماند.
آنچه از ستمها و ظلمها بر آنان رفت، در صدای اوراق تاریخ شنیده می شود و مظلومیتشان
سینه ها را به درد می آورد و نهایت کارشان تأسف هر انسان پاک فطرتی را بر می انگیزد.
زنان و کودکان بی سلاح و بی دفاعی که در این میان قربانی مطامع دنیای پوچ عده ای قدرت
طلب شدند، آنچنان هر مرد و زن و کودکی را می آزارد که آرزو می کند کاش می توانستم
برایشان کاری کنم.
قهرمانانی که پیروز شدند و شهره دنیای آزادیخواهان گردیدند و قلب انسانهای درد کشیده
برایشان مدالی گردید که مدتها بر سینه شان می درخشید.
تمامی این حماسه ها ماند، اما برای اندک مدتی و برای مراجعان به تاریخ آنها.
در این میان هر سال صدای چکاچک شمشیرهایی به گوش می رسد که پیام آن را تنها کسانی می
شنوند که محبتی عجیب تمام وجود آنان را مالامال از خود کرده است.
صدای ضجه کودکانی آزرده از درد تشنگی، و فراغ پدران، و اسیری خاندانشان به گوش می رسد
که هر کسی می تواند با گوش دل آنرا بشنود.
جلوه های ایثار قهرمانی که سالها در انتظار یاری مولایش لحظه شماری می کرد و به ناگاه
با شنیدن یک خواهش از لبان کوچک و خشکیده کودکی برای آوردن آب، در حسرت تمامی آرزوهایش،
"چه نمایش قهرمانی اش" و "چه برآورده کردن خواهش آن کودک" سوخت و ساخت و دم نزد.
آنچه دل را می سوزاند و فریادها را به آسمان بلند می سازد و بی تاب می کند و ضجه بر می
انگیزد و دستها را به سر و سینه می کوبد و مردمان هر کیشی را آنگونه که حتی برای
جگرگوشه خودشان آنچنان نمی کنند، برمی انگیزاند، تنها مظلومیت نیست، تنها همدردی با یک
انسان نیست، تنها ابراز احساس انسانی یک بشر برای دیگری نیست...
گمشده ای که هر کسی در پیدا کردن هدف عاشورا بدنبالش می گردد تنها در یک کلمه خلاصه می
شود و آن کلمه "محبت" است و دیگر هیچ.
این کلام از پیامبر رحمت، از دلسوزی بر سالار شهیدان رازگشایی می کند.
ایمان به من نیاورده هر کس خودش را بیش از من دوست داشته باشد(1) و ایمان به من نیاورده
هر کس فرزندانش را از فرزندان من بیشتر دوست داشته باشد(2).
اگر در گوشه کناری از این دنیای پر محنت و ظلم و ستم، مادری بر کشته فرزندش می گرید،
اگر طفلی بر پیکر بی جان مادر بی دفاعش ناله سر می دهد و اگر پدری در غم خاندانش جز
آرزوی مردن چاره ای دیگر نمی بیند، تمام اینها نمی است در برابر یمی از آنچه بر شهیدان
کربلا رفت.
پیامی که از کربلا به گوش می رسد، پیام مظلومیت است. مظلومیت آنکه محبتش در قلب و دلمان
رسوخ کرده.
اگر برویم یا بمانیم، اگر کاری حسینی کنیم یا کاری زینبی، یا حسنی، یا اگر هیچکدام را،
تنها چیزی که سرمایه معنوی و گوهر نجات بخش ماست، محبت و عشق به آن انسان آزاده ای است
که در کربلا با لب تشنه او را و اصحابش را و یارانش را کشتند و پا\مال اسبان کردند و به
اسارت بردند و کردند آنچه می خواستند از بی حرمتی به خاندان وحی که پیامبر رحمت الهی
سفارشی جز به نیکی و احسان به آنان نکرده بود.
الگوی ما در شنیدن ماجرای کربلا چیزی فراتر و عظیمتر از مبارزه بر علیه ستم و بی عدالتی
است که این را هر انسان و غیر انسانی که حیات و وجود داشته باشد می داند و می فهمد و
درک می کند. پیام "جان بر کف نهادن در دفاع از حقیقت"، به آن اندازه از ارزش نیست که
تمامی عاشورا و شهادت و اهلبیت و مظلومیت و... را فدای همین کلام نمایم. پیام عاشورا،
رسوخ گوهر محبت است در دلهای شیعیان، که این گوهر همه کار می کند. ریشه حقیقت خواهی
است، ریشه شهادت است، ریشه مبارزه بر علیه ظلم و ستم است و ریشه سعادت انسان است.
با قدم نهادن در این وادی فکری است که گریستن و گریاندن ارزش محسوب می شود و ریشه نجات
و صفای روح و دل، و مذکر هرساله ما در این غم و اندوه، این جمله از امام سجاد علیه
السلام است بر قبر پدرشان که:
"هذا قبر حسین ابن علی ابن ابیطالب(ع) الذی قتلوه عطشانا"

سلام
چند روزی هست از خونه بیرون نیومدم. دلم بدجور گرفته.
هرگز از مرگ نهراسيده ام
اگر چه دستانش از ابتذال شكننده تر بود
هراس من باري همه از مردن در سرزميني ست كه مزد گوركن
از ازادي ادمي افزون باشد
اگر مرگ را ارزشي بيش از اين باشد
حاشا حاشا
كه هرگز از مرگ هراسيده باشم
در این شبهای تنهایی
غم انگیز است تنهایی
به امید نگاهی تلخ که می آیی
به احساست قسم یک شب
دلم می میرد از حسرت
و من آهسته می گویم
توهم دیگر نمی آیی ..........
هفت روز گذشت.درست توی یک همچین روزی بود.جمعه.تازه از بیرون اومده بودیم.ساعت ۶:۴۵.همه نشستیم پای اخبار ورزشی.نوبت رسید به اخبار کوتاه.اولین خبر در مورد تو بود.گفت:آیدین نیکخواه بهرامی........... خواهرم به شوخی گفت:مرد.مامانم بهش چشم غره رفت یعنی سق سیا ساکت!ولی.........همون موقع گفت:در سانحه رانندگی در جاده چالوس در گذشت.یه آن هممون موندیم.مامانم به خودش اومدو گفت:الهی بمیرم.طفلک.ولی من همینجوری مونده بودم.چیزیو که شنیده بودم باور نمی کردم.هنوزم باور نکردم.حتی با گذشت هفت روز.

دیروز خواب دیدم تیم ملی رفته المپیک دارن بازی می کنن.نوبت می رسه به صمد.فرستادنش تو زمین.ولی یکم که بازی کرد و اومد بیرون.حالش بد بود.به شدت گریه می کرد.صورتشو گرفت بین دستاشو گریه کرد.وقتی سرشو آورد بالا و دیدمش......تو خواب گفتم چقدر شبیه آیدین شده.آره شبیه تو بود.تو بودی.
در اینکه صمد یکی از بهتریناست شکی نیست ولی می تونه جای تو ام پر کنه؟؟؟ببین کمرش خم شده.

رفته ای اینک اما آیا باز می گردی؟
چه تمنای محال خنده ام می گیرد!
سلام.
ادامه ی روزو تعریف کنم.شب مونده بودیم کجا بریم که تلفن زنگ زد.ریحان بود.گفت بیا با هم بریم راهنمایی این شالو عوض کنیم.منم از خدا خواسته گفتم بریم.ولی از شانس خوشگل ما خواهر گرامو مامانمم پشت سرمون راه افتادن.خلاصه اول که رفتیم راهنمایی بعدشم سجاد.بین راه رفتنمون پسرای با نمک موش بخورشون الهی(خدا زیادشون کنه
) متلک می نداختن.
-:کجا میرین من اینجام. -:بچه ها زیر دستو پا له نشین. یکیم که داشت به دوستش فحش میداد همون موقع اومد تو صورت من(البته حواسش نبود)و گفت:آشغال کثافت!!!!!!!!!!!!!! 
بعضیام که به زبون آنگولایی یا انسانهای غار نشین صحبت می کردن که ما نمی فهمیدیم.مام که اصلا محل نمیدادیمو زیر لب فحش نثارشون میکردیم
.بعدشم که به تولد دختر عمه ی عزیز دعوت شدیم که در همان بدو ورود با جمعیتی ۵۰ نفری روبرو شدیم.این بود ادامه ی روز خنک.
قصه ی ما به سر رسید شمام برین خونه هاتون.
سلام.
من اصلا نمی دونم واسه چی وب زدم.حالا که نمی دونم پس خاطرات می نویسم.امروز امتحان دینی داشتیم.اگه خدا بخواد ۲۰ می شم.منو نگینو ریحان تو یه کلاسیم واسه امتحانا.با اینکه میزا یه نفره شده ولی بازم ما تقلب می کنیم.اگه یک کودوممونو مشرق یکیم مغرب بذارن بازم تقلب می کنیم.
وقتی نوشتنم تموم شد داشتم بچه هارو نگا می کردم که دیدم نگین(لازمه توضیح بدم نگین دوستمه.یه وقت با من قاطی نکنین.خب مگه کم دارین که قاطی کنین
)اینه این اسکلا داره درو دیوارو نگه میکنه زیر چشمیم منو.بعد دیدم یه چیزی داره اون پایین تکون می خوره.فهمیدم یه سوالو مونده ولی ماشالا بچه انقدر باهوشه که رو دستش چپه نوشته بود
.همشم دستشو تکون می داد نمی ذاشت اصلا ببینم چی نوشته.آخرش دیگه پاشدیم ۳تایی بریم بدیم تو راه ورقه ها رو هوا می نوشتیم.با یه خطی شبیه خط یونانی.
.اومدیم بیرونو با بچه ها قرار گذاشتیم شنبه بریم بیرون.آخه نیس این چند وقته خیلی درس خوندیم به مغزمون فشار اوردیم گفتیم یه هوایی عوض کنیم.
.دیگه خلاصه تو سرویسم یکم خندیدیمو.سارا رو کامیونرو خوند:ایران کمپیوس.منو نسرین زدیم زیر خنده
.ایران کمپرس رو خوند ایران کمپیوس!!!!!!!!خب دیگه بسه خیلی روز خنکی بود.
راستی سالومه جون به دلیل مسایل امنیتی و الاف بودن بچه های فامیل توی اینترنت نمی شه اسم اصلیمو بگم.
.
سلام.
نمی خواستم وبمو اینجوری افتتاح کنم اما خب حادثه خبر نمی کند.مرگ آیدین نیکخواه چیزی نبود که بشه ساده از کنارش گذشت.هرچند من که هنوزم باور نکردم.بگذریم......
اسم مستعارم نگینه.امیدوارم دوستای عزیزم لو ندن.۱۵ سالمه.البته ۱۵ تموم شده رفتم تو ۱۶.ولی حالا ما میگیم همون ۱۵.از مشهدم هستم.یه مدتی بود وب گردی می کردم.ولی اصلا دلم نمی خواست خودمم وب بزنم ولی به ۲ دلیل منم وب زدم. ۱........ ۲...........
خب دیگه حرفی نموند.راستی باخت پرسپولیس رو به همه پرسپولیسی ها مخصوصا خودم تسلیت می گم.
.سال جدید میلادی هم به مسیحیا تبریک می گم.
در صبح جمعه ۷/۱۰/۸۶ اتفاق بدی افتاد.اتفاقی باور نکردنی.ایدین نیکخواه بهرامی بسکتبالیت خوب کشورمان بر اثر بر خورد ماشین شخصی اش با گاردریل جاده به همراه نامزدش دار فانی را وداع گفت.اژدهای خفته بر جاده های مرگبار فرشته خصایی را از ما گرفت که به این زودی ها جایش را نمی توان پر کرد.
آری.آیدین غروب کرد و رفت و تمام شد.مرثیه رفتنش را همه دوستانش در آستانه خاک سر دادند و او رفت.تنهای تنها.بی انکه فکر کند با رفتنش خیلی ها تنها ماندند.انگار همین دیروز بود که به خاطر قهرمانی تیم ملی در ژاپن و کسب مدال آسیا و سهمیه المپیک با قیچی روی دوش حامد حدادی تور سبد سالن را می چید.انگار همین دیروز بود که با تیم ملی در بازی های آسیایی دوحه قطر مدال برنز گرفت وانگار همین دیروز بود که با صبا باتری قهرمان باشگاه های اسیا شد.انگار..............
بسکتبال ایران قهرمان اسیا شد.با پرتاب های تماشایی آیدین با فرارهای مهدی کامرانی و ابهت کاپیتانی به نام صمد که حالا جز گریستن کاری ندارد.صمدی که در میان هق هق گریه فقط توانست بگوید:یارم رفت.
آرزوی آیدین حضور در المپیک بود.اما.......مگر می شود حضور تیم ملی در المپیک پکن را که پس از ۱۵ سال برای کشور بدست آمد بدون آیدین و پرتاب های ۳ امتیازی اش تصور کرد؟؟؟ مگر می شود مسابقات لیگ آسیایی را بدون حملات کوبنده او با تیم صبا دید؟؟؟ مگر...........
"
دیگر نگویید صمد بگویید آیدین صمد" این جمله ایست که مادرش در تمام مدت فریاد می زد.
فراموش نشدنی است.آیدین فراموش نشدنی است
