تبليغاتX
دالان بهشت

سلام.

چرا بی هویت؟؟؟؟؟؟

من یه چند وقتیه شناسنامم گم شده.به غیر از اون یه جور احساس بی هویتی می کنم.نمی دونم....

در مورد ولنتاین.به نظر من ما قبل از هر چیزی ایرانی هستیم.ما که خودمون تو تاریخمون روز عشق داشتیم....

امروز!شنبه!!!بازم آسمون گرفته.....یه دقیقه برف یه دقیقه بارون.چرا بارون درست حسابی نمیاد؟؟؟؟؟

چرا آسمون میگیره دل مام می گیره........

امروز با اینکه با مریم گفتیمو خندیدیم ولی بازم.....مریم ناراحت بود.....می گفت خوابم میاد ولی میدونستم راست نمی که......مهسا غائب بود.....

یاسمن تو خودش بود....زنگ آخر زد زیر گریه......چرا؟؟؟؟...نگفت.....

من چرا دیگه اون بچه سابق نیستم؟؟؟؟من تو خونه هرچی بودم ولی تو مدرسه جزء شلوغ ترین بچه ها بودم.....من که همیشه انقد می خندیدم دل درد می گرفتم....چرا؟؟؟؟چرا همه چی عوض شده؟؟؟

نگین تو چرا؟؟؟تو چرا باید این غمو تحمل کنی؟؟؟هرکی درکت نکنه من درکت می کنم.میدونم چی میکشی.

مریم تو چرا؟؟؟چرا ناراحت بودی؟؟؟چرا می خواستی گریه کنی؟؟؟؟

ریحانه چرا انقد عوض شدی؟؟؟چرا کاری کردی که خودت الان مثل چی موندی تو گل؟؟؟؟چرا دیگه اون ریحانی که ما می شناختیم نیستی؟؟؟؟؟

مهسا چرا می خواستی بری تو حیاط جیغ بزنی؟؟؟؟؟؟

یاسمن تو چرا؟؟؟؟چرا افسرده شدی؟؟؟؟مثل شبنم؟؟؟تودیگه چرا باید به دسته احمقایی مثل ما بپیوندی؟؟؟

زهره چرا از زندگی خسته شدی؟؟؟؟؟چرا می خوای خود کشی کنی؟؟؟؟

و.......بقیه بچه ها....

چرا؟؟؟؟قبلا همه زیر این چهره های شادمون غم و غصه داشتیم.ولی الان یعنی انقد زیاد شده که دیگه هیچ کس نمی تونه خودشو کنترل کنه؟؟؟؟

چرا؟؟؟؟

دلم یه اتاق می خواد که هیچ کس توش نباشه.تنها باشم....

دلم می خواد با یکی برم زیر بارون قدم بزنم....با نگین....با هرکی...نمیدونم...فرقی نمی کنه...

+ نوشته شده در شنبه 1386/11/27ساعت 13:24 توسط نگین

سلام.

چطورین؟

من که خوب نیستم.

امروز پنجشنبه.هوا گرفته.دلم گرفته.دل همه گرفته بود.چرا؟؟؟چه روزی بود امروز.

از صبح دلم بدجور گرفته بود.هر سه تا معلم می خواستن از من بپرسن ولی من نخونده بودم.شانس آوردم زنگ اول معلم شیمی نیومد.زنگ دومم نپرسید.زنگ دوم همه دلمون گرفته بود.من مریم نگین مهسا اسما.می خواستیم همه باهم بزنیم زیر گریه.من که وسط زنگ دوم گریم گرفت.ولی زنگ سوم که معلم اومدو منو صدا زد دیگه.........

درس بلد نبودم.اومدم نشستم.زدم زیر گریه.نمیدونم.یه حس بدی داشتم.احساس.....

.شما نمیتونین بفهمین مسخرم می کنین.اصلا بی خیال.می دونم همه فک می کنین یه احساس زود گذره مال سنم.منم قبول دارم.ولی امروز نتونستم خودمو کنترل کنم.زنگ که خورد بچه ها اومدن پیش ما.نگینم دست کمی از من نداشت.همه می گفتن جدی داری گریه می کنی؟آخه تا حالا گریه منو ندیده بودن.

جالب بود یاسمن فک میکرد من دارم (به قول خودش) خودمو گه می کنم.دوستان به با ادبیه خودتون یاسمنو ببخشین.

نمیدونم چرا اینجوری فک می کرد ولی.......یاسمن چون میدونم ممکنه سالی یه بار از این ورا پیدات بشه می گم.فک نکنی پشت سرت حرف میزنم.

داشتم می گفتم.یاسمن خانوم من دست خودم نبود......اصلا بی خیال به یاسمن چه...

دیگه خلاصه روزی بسیار بد بود.الانم که تو نتم رفتم وب یکیو خوندم حالم گرفته شد.

در ضمن میدونم آخر نامردیه ولی می خوام از این به بعد خبر نکرده آپ کنم.واسه خودم.واسه دلم.اگه دوست داشتین سر بزنینوخوشحال میشم.خداحافظ

شب سردی است و من افسرده
راه دوری است و پایی خسته
تیرگی هست و چراغی مرده
 می کنم تنها از جاده عبور
 دور ماندند ز من آدمها
سایه ای از سر دیوار گذشت
غمی افزود مرا بر غم ها
فکر تاریکی و این ویرانی
بی خبر آمد تا به دل من
قصه ها ساز کند پنهانی
نیست رنگی که بگوید با من
اندکی صبر سحر نزدیک است
هر دم این بانگ برآرم از دل
وای این شب چه قدر تاریک است
 خنده ای کو که به دل انگیزم ؟
قطره ای کو که به دریا ریزم ؟
صخره ای کو که بدان آویزم ؟
مثل این است که شب نمنک است
دیگران را هم غم هست به دل
غم من لیک غمی غمنک است

+ نوشته شده در پنجشنبه 1386/11/25ساعت 21:11 توسط نگین |

سلام.

چطورین؟؟؟؟

چون این روزا همه جا بحث جشنوارست پس منم سیمرغ گرفته هارو مینویسم.

بهترین فیلم از نگاه ملی.سیمرغ زرین به فیلم فرزند خاک به تهیه کنندگی سید احمد میرعلایی و پلاک طلایی سیمرغ از نگاه ملی به فیلم مستند هفت رخ فرخ ایران به تهیه کنندگی حسین حضرتی و فرزین رضاییان اهدا شد.

 سیمرغ بلورین ویژه تماشاگران به فیلم همیشه پای یک زن در میان است به کارگردانی کمال تبریزی و تهیه کنندگی محسن علی اکبری اهدا شد.

به همین سادگی به تهیه کنندگی سیدرضا میر کریمی سیمرغ بهترین فیلم را گرفت.

سیمرغ بهترین کارگردانی به مجید مجیدی برای فیلم آواز گنجشک ها رسید و دیپلم افتخار این بخش به خسرو معصومی کارگردان باد در علفزارها می پیچد اختصاص یافت.

در بخش فیلمنامه نیز سیمرغ به سیدرضا میرکریمی و شادمهر راستین اهدا شد.

همچنین هنگامه قاضیانی بازیگر فیلم به همین سادگی و امین حیایی بازیگر فیلم شب به ترتیب سیمرغ های بلورین بهترین بازیگر نقش اول زن و مرد را به خود اختصاص دادند در بخش بهترین بازیگر نقش اول مرد همچنین یک دیپلم افتخار به  شهاب حسینی بازیگر فیلم محیا اهدا شد.

مهتاب نصیرپور برای بازی در فیلم فرزند خاک و محسن طنابنده برای بازی در فیلم استشهادی برای خدا به ترتیب سیمرغ های بلورین بهترین بازیگر زن و مرد نقش مکمل را دریافت کردند.
 خب دیگه ما رفتیم.

بای

+ نوشته شده در سه شنبه 1386/11/23ساعت 21:44 توسط نگین |

سلام.

چطورین؟؟؟خب از کجا شروع کنم؟؟؟

چهارشنبه:

از مدرسه اومدم رفتم حموم رفتم خونه خالم.روضه داشت ماهم که طبق معمول نقش فاطمه خانوم(کارگرمون) رو داشتیم.

پنجشنبه:

فقط نامه نگاری کردیم سر کلاس!!!!!درس تعطیل!!!!!حالا یه روز نامه های خودمو نگینو که سر کلاس نوشتیم می نویسم.عصر کارنامه هارو میدادن.من که خوابیدم تا مامانم اومد.کارنامه رو دیدم کلی حالم گرفنه شد.وقتی بابام اومد بنده خدا تا اومد حرف بزنه زدم زیر گریه نتونست چیزی بگه

جمعه:

فک کن!!!!!شب ساعت ۱ اینا بخوابی بعد صبح جمعه ساعت ۷ بیدار شی .رفتیم خونه خاله و با مامانمو خالمو پسر خاله هام نشستیم به ساندویچ درست کردن.اینجا بود که دستگیرم شد الحمدالله  می خواد تشریفشو ببره(چه کسی دیگه دیگه).اندکی خوشحال شدیم.دیگه از ساعت ۱۰ به بعدم که مهمونا اومدن . بخت خواهرم باز شد.ولی بخت ما همچنان بسته موند.

شنبه:

همه در شوک کارنامه ها بودن!!هرکی وارد می شد اول معدل می پرسید بعد سلام می کرد.

زنگ فیزیک:

خانوم ق:این عسکری کجاست؟

بچه ها:غائبه خانوم.یه هفته اس نمیاد.

خانوم ق:چرا؟

بچه ها:مریضه.

خانوم:این جزوه هارو بهش بدین.

بچه ها:تهرانه.

خانوم ق:تهران رفته چی کار؟شما چه جور دوستایین که نمی دونین دوستتون رفته چی کار؟؟نکنه رفته عروس شه؟؟

بچه ها:

من:خانوم شما چه علاقه ای به عروس شدن ما دارین؟؟؟(آخه یه بار دیگه ام به من گفته بود می خوای عروس شی؟)

خانوم:خب بچه ای که می خواد عروس شه اول می گن مریضه.بعد نمیاد....

فاطمه:بعدم ....

ممن:با بچه میاد...

بچه ها:

من:خانوم ببینین ما چه بی جنبه ایم

خانوم:میدونم.پرروها!!!!!!!

زنگ دینی ام یکم خندیدیم

خانوم ن:شیطان ها خیلی ان.شیطان حموم اتاق....

بچه ها :خانوم شیطون تو حموم می خواد چیکار کنه؟

انسیه:میگه آبو زیاد باز کن

.بعدشم همه رفتیم پیش یاسمن گیر ۳ پیچ دادیم که چی شده.آخه ما تا حالا انقد دپسرده ندیدیه بودیمش.هر کار کردیم لو نداد.هرچند من که آخرش فهمیدم !!!!!بس که سیریشم.

یکشنبه:

یک ساعت که واسه جشن رفت.زنگ آخرم امتحان ادبیات داشتیم.قبلش کلی با مریم خندیدیم.نگینو مهسا مونده بودن ما به چی می خندیم؟؟هیچکس نمی فهمید ما به چی می خندیم فقط خودمون می فهمیدیم.به شمام نمیگم چون شمام نمی فهمین.دیگه بعدشم باز این خانوم پ اومده گیر داده چرا نمی خواین برین راهپیمایی.بنده خدا مشکل داره.ایشون علاقه زیادی به گچ و تخته داره.گچ و برداشت رو تخته نوشت راهپیمایی.گرم صحبت بود برگشت پاکش کرد.۱ دقیقه بعد برگشته مارو دعوا می کنه که کی اینو پاک کرد؟؟؟؟؟؟

می بینین تورو خدا.در ضمن اگه نظراتتونو در مورد انقلاب و راهپیمایی() بگین خوشحال می شم.مرسی.خداحافظ

 

 

+ نوشته شده در شنبه 1386/11/20ساعت 21:58 توسط نگین |

چهل روز گذشت......

نه.نمی تونم.نمی خوام.باور ندارم.نه.تو نرفتی.نه

+ نوشته شده در چهارشنبه 1386/11/17ساعت 22:5 توسط نگین |

 

چه بی صدا رفتی ، چه معصومانه و مظلومانه پرواز کردی ، هنوز باورم نمیشه دیگه نمیبینمت .

 

  تولدت مبارک.

همین...........

 

+ نوشته شده در دوشنبه 1386/11/15ساعت 21:12 توسط نگین |

سلام.

۵شنبه:

زنگ اول که شیمیارو داد.۱۸ شدم.البته معلمه گفت: خانوم ...... خیلی خوبه ولی به نظر من اصلا خوب نبود.زنگ دوم زیست داشتیم.اول سال معلممون خانوم ص بود ولی چون حامله بود دیگه بعد ترم اول نتونست بیاد.بعد امتحانا یه معلم جدید آوردن ولی باز جلسه بعد یکی دیگه اومد.از اول سال ۳تا معلم زیست داشتیم.برگه هارو خانوم ص باید تصیح می کرده که نکرده بود.به قول فاطمه اگه برگه مارو میدید میزایید.سر زیست کلی خندیدیم.رسیدیم به درس ۶.(کسایی که هم سنن میدونن چه فصلیه).زنگ زبانم کلی خندیدیم.بچه ها قرار بود درس بدن.یه تیکه معلمه اومد توضیح اضافی بده داشت می گفت:یه وقت هست میگیم من سیبو می خورم یه وقت هست ......

من:سیب منو میخوره.

نزدیک بود بندازم بیرون.یکی از بچه های کلاس ما که موبایل آورده بود و زنگ ورزش داشت با دوستش صحبت می کرد لو رفتو یه هفته اخراج شد.حالا این خانوم با جاسوس قبلیه دست به یکی کردنو نه تنها بچه های کلاس خودمون بلکه بچه های کلاسای دیگه ام لو میدن. امروزم رفتن چندتا از بچه های کلاس ۱۲۳ رو لو دادن.اینو داشته باشین تا بقیه رو بگم.

لطفا این تیکه رو زیر ۱۶ سال نخونن.تا ساعت ۲ کلاس داشتیم زنگ نمازو که زدن دیدیم یه کم مدرسه غیر عادیه.خبر رسید که ۳تا از دومارو خانوم ا گرفته اونم توی دستشویی.مام می خواستیم ببینیم چی شده که شایعه شد داشتن جنین سقط می کردن.ما که ۲ تا شاخ داشتیم ۸ تای دیگه ام درومد.اصلا باور نمی کردیم آخه مدرسه ما سالم ترین محیط رو تو کل مدرسه های مشهد داره.(دخترونه).زنگو زدنو مجبور شدیم بریم کلاس.دوباره زیست داشتیم.هممون داشتیم از فضولی می مردیم.از توی سالن صدا میومد.معلم بیچاره داشت درس میداد ما همش هیس هیس می کردیم.یعنی معلم عزیزم یه دقیقه فکو ببند ببینیم چی شده.ناظم داشت داد میزد وسط سالن.خلاصه درسش که تموم شد گفت کسی سوالی نداره؟؟؟؟

من:خانم ببخشید می شه درو وا کنین صدارو واضح تر بشنویم؟مردیم از فضولی.

معلمه اعصابش خورد شد.دیگه ساعت ۲ که زنگ خورد باند مخوف(ما)واسه سر در آوردن سریع رفتیم بیرون.نگار یکی از دوما رو دیدیم.زود رفتیم گرفتیمش گفتیم تعریف کن.

نگار:هیچی بابا.۲تا از بچه های ما واسه بار دوم گوشیاشونو دزدیدن.

من:اون ۳تا که دستشویی بودن چی؟میگن داشتن ....

نگار:نه بابا.داشتن بلوتوث بازی می کردن.

خوشبختانه این خبر تکذیب شد.ولی آخه یکی نیست بگه مگه مرض دارین میرین تو دستشویی.خلاصه که امروز چندتا گوشیو گرفتنو ۲ تا هم گم شد.

جمعه:

برف و برف و برف و برف!!!!!خونه و خونه و خونه !!!!!

شنبه:

تعطیلی خونه برف.!!!!!!

یکشنبه:

نمیدونم چرا دیگه هیچی ریاضی نمی فهمم.منی که همه یه زمانی می گفتن مخ ریاضیم حالا از هیچی سر در نمی یارم..اتحاد.خط.معادله خط.تجزیه.مثلث.هیچی نمی فهمم.

دوشنبه:

مدرسه که خبری نبود.با بچه ها قرار گذاشتیم بریم حرم.ولی فقط منو اسما و یاسمن رفتیم.من تا حالا با اتوبوس نرفته بودم .اولش ترسیدم ولی بعد ترسم ریخت..جای همه خالی خیلی خوب بود.بعدشم که سوار اتوبوس شدیم برگردیم.تو اتوبوس داشتیم واسه هم چیزی میفرستادیم یدفعه یکی واسه اسما یه چی فرستاد اونم حواسش نبود گرفت.فک کنم عکس نامزدش بود..برگشتیم دیدیم......از این مشدیای جواد(اینجاشو با لهجه مشهدی بخونین) داره میفرسته.به قول یاسمن همه رو تیر چراغ برق میگیره مارو ......... ننه ادیسون..دیگه خلاصه ما همه بلوتوثارو خاموش کردیم و مثل بچه های خوب نشستیم.از متلاک هایی هم که بین راه شنیدیم اصلا حوصله ندارم بنویسم چون حالم به هم می خوره.دیگه همین دیگه.

در ضمن دوستای عزیزم من تقریبا هر دو روز یه بار آپ می کنم تقریبا.دیگه خودتون زحمت بکشین بیاین چون من فقط میام می آپم و میرم.ولی اگه تونستم بمونم که حتما خبرتون می کنم..

آهان راستی معلوم شد اون ۳ تا تو دستشویی داشتن با دوستاشون میصحبتیدن.آخه یکی نیست بگه این پسرایی که باهاشون دوستین چقد ارزش دارن که به خاطرشون......

و یه چی دیگه من فردا هم می آپم.البته اگه فردا ۱۶ بهمن باشه.فعلا

 

+ نوشته شده در جمعه 1386/11/12ساعت 14:29 توسط نگین |

سلام.

الان که دارم می آپم دارم از سر درد میترکم.ولی می آپم دیگه.

چی بگم.نمیدونم چرا دخترا تو این سن انقدر احمقن..به چند نمونه اشاره می کنیم.

اسما:یه دفعه راه نفسم گرفت.بیدار شدم فقط دو ساعت تو بغل مامانم گریه می کردم.

من:من دو روز پیش بهت گفتم اسما.ببین فقط فرقش دو روز بود.دیدی رید ()تو هیکلت.

اسما:نمی تونم .می فهمین؟

یاسمن:یعنی چی؟ما از سنگ بودیم تو از شیشه؟مام این دورانو گذروندیم.

من:حالا اینجوری خوب شد؟

اسما:آخه من موندم کسی که تا حالا تو عمرش درس نخئنده حالا این چه بهونه ای بود؟

یاسمن:تو چقد ساده ای.شمارشو بده من باهاش کار دارم.

من:منم بهش گفتم شمارشو بده به منو یاسمن باهاش حرف بزنیم.ول کنین همو.

اسما:نمیشه.

من:ایدیشو بده.

اسما:دیگه نمیاد تو نت.

یاسمن:عجب احمقیه این.از کجا میدونی؟به تو نمیگه ولی خیلی غلطا ممکنه بکنه.با یه آیدیه دیگه.

اسما:اون دروغ نمیگه.

من:آره آره.بخوری.آخرش که چی؟پسرا ارزششو دارن؟

اسما:نه.

من:پس چی؟

اسما:خودم همه اینارو میدونم.

من به یاسمن:خانومو باش میدونه و این کارارو می کنه.

این یه چشمش.تا آخر هرکی باهاش حرف میزد گریه میکرد.وسط زنگ ریاضی دیدیم مهسا ناراحته.

مریم:مهسا چی شده؟

مهسا:.......

من:چی شده؟

مهسا:بعدا میگم.

زنگ تفریح بردمش بیرون.برام تعریف کرد.

مهسا:دیشب مامان دوستم زنگ زد.

من:دوست مامانت؟

مهسا:نه مامان دوستم.

من:به به.چشم روشن.شمام بله؟چرا تا حالا هیچی نگفتی؟

مهسا؟۲ساله.دیشب مامانش زنگ زد هرچی از دهنش درومد به من گفت.

من:چرا؟

مهسا:بابام فهمیده بود به من گفت باید تموم کنی.منم تموم کردم.مجبور بودم.اونم رفته خود کشی کرده.

من:هان؟چی؟روانی.

مهسا:من اول فک میکردم دوروغ میگه ولی داداشم رفته دیدش.تو سی سی یو .مامانش گفت اگه بلایی سرش بیاد من میدونم با تو.

من:داداشت از کجا میدونه؟

مهسا:دوست خودشه.

رفتیم توی کلاس.من که شاخ دراوردم.

من به یاسمن(اشاره به مهسا):یاسمن بریم تو کارش.

یاسمن:وای مهسا توام.؟؟؟؟

نمونه ی دیگه.

من:مریم تموم کردی؟

مریم:نه.هنوز تنها نشدم تو خونه.اگه بگه باشه قبول چی؟

من:بهتر اگه دوست نداشته باشه بهتر که تموم شه.

مریم:نمیدونم.آخه بعد که با بچه ها(دوستاش)میریم بیرون خب دوستای اونا باهاش دوستن دیگه.بعد اونم میاد دیگه.بعد باید ریختشو ببینم.(عجب دلیل قانع کننده ای)

و خلاصه که امروز سرم سوت کشید..واقعا به نظر شما چرا انقد دخترا سادن؟چرا دنیا انقد بد شده؟چرا؟آیا؟

من برم.خداحافظ

 آهان در ضمن منو یاسمن از ستاد امر به معروف و نهی از منکر هستیم.موردی بود گزارش بدین.بای.

+ نوشته شده در چهارشنبه 1386/11/10ساعت 21:53 توسط نگین |

سلام.

امروز دیگه آخرین امتحانو دادیم. شیمی داشتیم.از آسونی خراب کردم.بعدش خوشحال که امتحان دادیم و دیگه تموم شد.همه قاط زده بودیم.نگین یه سوال از من کرد منم میخواستم بگم:خره این که تابلوه.گفتم: تابلو اینکه خره.میخواستم به مریم بگم زن برادرم گفتم خواهر زنم.

مهسا به قفلک گفت قلفک.

مریم برگشته می گه:این چقد مازموره.می خواست بگه مارموز.باز نگین می خواست اونو مسخره کنه گفت:احمق به مازمور میگه مارموز..خداییش من یکی که داشتم بالا میاوردم انقد خندیدم.۴تا اسکل افتادن به هم.بعدم رفتیم دستشویی معلما.دیدیم بله.........رحمت الهی است که از آن بالا می بارد.بالای این دستشوییم یه دستشویی دیگست مال معلما.مثل اینکه خیلی سنگین دستشویی کرده بودن لوله ترکیده بود سقف پایین خیس بود.

اه اه اه .بسه حالم بد شد.دیگه تموم شد.خداحافظ همه باشد.

+ نوشته شده در شنبه 1386/11/06ساعت 15:34 توسط نگین |

سلام.

توی محرم که خیلی اتفاقا افتاد.ولی نمیشه بگم.دوشنبه امتحان زیست داشتیم.معلم ریاضیمون مراقب بود.این امتحانو که گند زدیم رفت.سه شنبه عربی داشتیم.قبلش با حسنی هماهنگ کردم.مراقب اومدو امتحان شروع شد.یه وقت دیدم یکی داره صدام می کنه.نیلوفر بود.برگشتم دیدم بله.......مراقبه خوابه.کور از خدا چی می خواد دو چشم بینا.همشو از رو حسنی چک کردم.جالب بود آخر کار که از خواب بیدار شد گفت:چقدر مراقب بودن سخته.واسه ما که خیلی فعالییت داریم خیلی سخته.مردیم از خنده.واقعا مشخص بود خیلی پر تحرکه.ولی انشالا خدا عمرش بده.امتحان زبان فارسیم که گند زدیم.مراقبه همش منو نگا می کرد منم نا نگاش می کردو سرشو مینداخت پایین.نجیب بود بنده خدا..کلیم بعدش خندیدیم.دیگه داشتم بالا میاوردم.ولی نمیشه به شما بگم.بد آموزی داره.فک کنم اصلا آپ نکنم سنگین ترم.

+ نوشته شده در پنجشنبه 1386/11/04ساعت 19:5 توسط نگین |

حسین بیشتر از آب تشنه لبیک بود.

                      افسوس به جای افکارش زخمهای تنش را نشانمان دادند.

                                                                      و بزرگترین دردش را بی آبی نامیدند.

                                                                                                                        ((دکتر شریعتی))

+ نوشته شده در دوشنبه 1386/11/01ساعت 13:27 توسط نگین |