سلام....
چطورین؟؟؟؟؟؟؟؟
اون روزا مشهد حال و هوای قشنگی داشت.....
انقد شله خوردیم در حال ترکیدن بودیم.....نازه مامان بزرگمم شله زرد نذری داشت
همه جا نذری میدادن....خلاصه که خوب بود دیگه.....
روزا رو یادم نیست فقط امروز سه شنبه رو یادمه.......صبح خوب بودم....بد نبودم....با بکس قرار گذاشتیم بریم حرم...یاس اسما شبنم حسنی ۲نا ریحانه ها انسی قرار شد بریم....هرچند من می دونستم آخرشم همه نمی ریم....دیگه قرار شد خبر بدن....زنگ آخر نمیدونم یه دفعه چم شد....
بردنمون تو نمازخونه ....داشتن واسه خودشون شعر می خوندن....یه دفعه وحشتناک داشت گریم می گرفت....
پاشدم با نگین اومدم بیرون...۱ ساعت تو آبخوری بودیم.....تا بلاخره زنگ خورد..
ساعت ۲ تعطیل می شدیم ۳ می خواستیم بریم....دیگه آخر اسما و یاسمن و حسنی و ریحانو من رفتیم....همه اومدن جای خونه ما ۱ ساعت منتظر اوتوبوس.....اوتوبوسایی که می رفت حرم یه مورچه توش جا نمیشد چه برسه به ما ۵ تا.....
منو یاس رفتیم از سوپر آدامس بخریم.....وقتی اومدیم بیرون دیدیم جایی که بکس وایستادن ۳تا بسیجی واستادن....
من:اه...بکس برادران بسیجی....
حسنی:همین برادرای بسیجی گفتن بیاین با ما عکش بگیرین
ما واستاده بودیم منتظر اوتوبوس اون چشم سفیدام همینجوری واستاده بودن زر می زدن واسه خودشون
.......انقد واستادیم اوتوبوس نیومد تا دیگه گفتیم با آژانس بریم.....یه بارم ما خواستیم با فرهنگ باشیم از وسایل نقلیه عمومی استفاده کنیم....
جاتون خالی حرم خلوت بود....ولی طبق معمول انقد با عجله زیارت کردیم که هیچی نفهمیدیم.......ولی بازم خوب بود...
وقت برگشتن توی صحن داشتن دو نفرو عقد می کردن.....اسما به قول خودش هوس کرد......
به جای اینکه از راهی که اومدیم برگردیم از یه صحن دیگه رفتیم...حالا هرچی کی گردیم مگه ایستگاه اوتوبوس پیدا میشه؟؟؟؟؟
کلی پیاده راه رفتیم تا رسیدیم جای اول....یه دور کامل دور حرم زدیم مث این اسکلا......به قول بکس طواف کردیم....
تو اوتوبوس جا نبود بشینیم واستادیم....یه پسر از این خیلی خیلی جوادا اومده بود واستاده بود جای ما
.....یه صحنه یه کاری کرد که حسنی بدبخت موند همینجوری
.....یه پیرمرده رو صندلی نشسته بود....اون ورم یکی خالی بود....
حاجی:آقا بیا اینجا بشین....
پسره:می خوام پیاده شم.....
من:حاج اقا این بشینه کی چشم چرونی کنه؟؟؟؟
حاجی:خب شما بیاین بشینین...
من:ما ۵ نفریم.....همه باهم جا نمیشیم.....
خلاصه خدا خیرش بده حاجیو مواظبمون بود.....ماهم همه رومونو کردیم اینور.....تا بلاخره پیاده شد...
حاجی هم دیگه برگشت ولی همون موقع ۵تا پسر باز اومدن....
من:حاج آقا جدید اومدن.....
دیگه اینا بدجور رو اعصاب ما بودن....منم که اعصابم خورد...به بچه ها گفتم برگردین....روانی بودن...فحش میدادن.....جوک می گفتن....

یه صحنه احمق خر سی دیو کرد تو صورتم :خانوم این سی دیو ببینین ...آهنگه....
منم زدم کنار دستشو از پشت سر گفتم:خفه شو بابا....
حسابی اعصابمون خورد شد....فحش میدادن...یاسم که اینجور موقعه ها کم نمیاره اومد یه چیزی بگه که خواهش کردم هیچی نگه....ولی انقدر چرت گفتن تا من مجبور شدم یه چیزی بگم دیگه....
اصلا محل نذاشتیم بهشون ولی یه صحنه بچه ها داشتن می گفتن به راننده واستین....منم به راننده گفتم نه آقا نمی خواد واستین....
اونام برگشتن گفتن:حالا انگاری این بگه گوش می کنه....
منم که دیگه اون روم بالا اومده بود برگشتم گفتم:با شما نبودم....لطفا خفه شین.....
اونا:اه...ببخشید....غلط کرد ...بیاین روبوسی کنین.....
نمیدونم چرا وقتی برگشتم فحش بدم ندیدمشون...فک کنم چشامو بسته بودم....
منو ریحانو حسنی جای پروما پیاده شدیم......
اونا:خوش اومدین.......به سلامت.....خوشحال شدیم......
(به خیال خودشون خیلی با نمکن
)
مام محل ندادیمو در حالیکه از صمیم قلب
واسه یاسو اسما ناراحت بودیم پیاده شدیم......
هنوز وارد پروما نشده بودیم که مامان حسنی زنگید...این حسنی کرم(ناشنوا
) اینجوری شنید:دیگه نیا خونه......
یه دفعه رنگش پرید.....
بعد که به ما گفت من که دیدم اینجوری شده بی خیال خرید شدم اومدیم بیرون.....
خلاصه که زیارتمون که اونجوری خراب شد خریدمونم اینجوری.......فرداش حسنی گفت که مامانش گفته نیا خونه میایم دنبالت می خوایم بریم بیرون(منظورش این بوده
)
چهارشنبه:
واقعا حالم بد بود....حوصله هیچ کشو هیچ چیزو نداشتم.......زنگ ورزش راکت بدمینتون رفت تو دستم...
(چه جوری....
)دیگه هیچی نفهمیدم.......
۵شنبه:
زنگ اول امتحان شیمی داشتیم...باز جای منو نگینو عوض کرد
...ولی منو برد پشت ریحان همه رو از روی ریحان نوشتم......
زنگ زیستم که نمره هارو داد........انقد لجم درومد سوالو نشنیده بودم.....
دیگه بقیشم که ما اصلا گوش ندادیم.....
زنگ دوم زبانم امتحانارو داد که در حد تیم ملی خودمون که هیچی در حد تیم ملی ایتالیا خراب کردم......

زنگ بعد که دوباره زیست داشتیم منو نگین یکم دیر تر رفتیم.......وقتی رفتیم معلم سر کلاس بود گفت برین نامه بگیرین
........ناظم گرامی مام اومده به معلم میگه:این ۲تا عقب مونده........
من:(تو دلم:عقب مونده خودتیو ۷ جدو ......)عقب مونده ذهنی خانوم؟؟؟؟؟؟؟؟؟
خانوم پ:نه درسی......
چه زنگیم بود.....مریمو یاس که مث این بچه ها کاغذ ریز می کردن به هم پرت می کردن
منم که شرلوک هولمز
می خوندم....نگینم رمان می خوند
خلاصه هر کسی یه کاری میکرد....مریم یه کاغذ پرت کرد رفت تو چشم یاس....اونم عینک زد...منم پاکنو پرت کردم طرفش صاف خورد وسط پیشونیش
آی خندیدم.......
یه صحنه اومدن در زدن این شبنم خلم گفت:بیا تو عزیزم
آقای اکبری پشت در بودن........مردیم از خنده
امروزم جمعه است باید برم تولد....حالش نیست
خب باخت سپاهانو تسلیت میگم به همه.........خواهر و برادرای دینی من........بیایید دست در دست هم
کنارشم شناسنامه بریم رای بدیم....هرچند سن رای عوض شده
خب دیگه من برم....کاری چیزی؟؟؟؟؟؟؟اگه یادم اومد می گم...
خداحافظظظظظظظظظظ