تبليغاتX
دالان بهشت

سلام علیکم.....

خوبین؟؟؟؟؟؟؟

می خواستم تا عید آپ نکنم ولی نشد دیگه......

دوشنبه:

مدرسه که دیگه نرفتیم.....با حسنا و ریحان هماهنگ کردم رفتیم سجاد......

اونا ساعت ۵ رفتن من ۶:۳۰ .....فسیل شدن طفلکا..........مامانم منو پیاده کرد که زود به اونا برسم...رفتیم تو پاساژ وصال...حالا شانس ما ۴تا از این جک و جوونای جلف که تیپ رپیم زده بودن افتاده بودن دنبال ما......هرجا میرفتیم میومدن...ریحان رفت تو طلا فروشی بولگاری قیمت کنه پاشدن اومدن تو طلا فروشی بچه پرروهااااااااااا

حالا هرچی صبر کردیم مگه مامانم میومد....دیگه بلاخره مامان جان رسید و اونام دست از پا دراز تر برگشتن......کل سجاد و گشتیم ولی نه مانتو پیدا کردم نه کفش.........

یه تیپای جلفی دیدم که دیگه داشتم بالا میاوردم.....دختره مسخره موهاشو که سفید کرده بود.....از این دستمالا که خواننده های سیاه پوست (زناشون) میبندن بسته بود...لب و دماغو همه جاشم گوشواره....

بگذریم....دیگه خلاصه رفتیم فرامرز بلاخره کفش گرفتم....بعدم ریحانو حسنی رو رسوندیم خونشون.....

بعد...........یه اتفاقی افتاد......یه بنده خداییو که نباید دیدم....(سالومه فهمیدی کیو میگم؟؟؟)

دیگه تا رسیدیم خونه داشتم سکته میکردم....(آخه سوار ماشین شدن.....)شرمنده نمیشه وارد جزئیات شد........

سه شنبه:

۴شنبه سوری دیگه.....همه اعتصاب کرده بودن.....اول که رفتیم تو محوطه...آخه بکس محوطه هر سال ۴شنبه سوری برنامه دارن.........همه دخترا یه جا نشسته بودیم و پسر بچه هام یه سره ترقه مینداختن....یکی اومد یکی انداخت زیر من...دقیقا جایی که نشسته بودم....خوب شد زودی فهمیدم وگرنه الان تو آسمونا بودم........

ما دیدیم خیلی خنکه مث هر سال نیست پاشدیم اومدیم بالا.....با داداشمو پسر عموم رفتیم خونه عمم....تو سجاد هیچ خبر نبود...میگم همه اعتصاب کردن....اونجا کلی بزن و برقص و اینا بود(خونه عمم)....یه صحنه مرجان ترقه رو پرت کرد تو کوچه بیرون از در....همون موقع چندتا از این جک و جوونا داشتن رد میشدن ترقه افتاد روشون.........

انقد ترسیدیم..........دختر عمه ام سریع برگشت گفت:ببخشید....

پسره ام گفت:مرگ ببخشید ....سوختم......

خلاصه یکم اونجا بودیمو برگشتیم جای خونمون....مراسمشون شرع شده بود.......

اول که طبق معمول یه آتیش خیلی گنده درست کردن....همه از روش میپریدن.....یکم که آتیش بازی کردن رفتیم اون ته....ماشین آوردنو آهنگ گذاشتن....پسرا شروع کردن رقصیدن....۳تا از دخترای عقده ای محوطه ام شروع کردن رقصیدن...به زور کشوندنشون اینور که حداقل تو پسرا نباشن.....هرچی بهشون تیکه مینداختن مگه از رو میرفتن؟؟؟

داشتن با پسره کل کل میکردن....پسره به دختره ای که موهاش کوتاه بود و داده بود بالا...آرایش غلیظ داشتو دماغشم گوشواره....

پسره:تو نصف منم سن نداری.....

یه دختره دیگه که بد آرایش داشتو بهش می خورد اول راهنمایی باشه:ولی دوبرابر تو قد داره....

اون دختره:من خیلی بد دهنما....هر چی از دهنم در بیاد میگم...

من:فحش بچه صلواته....

خلاصه...یه آهنگ تموم شد....دومی تموم شد.....

من:دخترا پاهاتون شکست...بسه......

یه پسره که اینور من واستاده بود:اینا فامیلای شمان؟؟؟؟

من:من غلط بکنم همچین فامیلایی داشته باشم....(تو دلم گفتم مث که خیلی چشتو گرفتن...)

حالا ما داریم اونایی که میرقصنو نگا میکنیم پسره اومده واستاده جلومون....

من:حاجی......آقا.....

اون:بله؟؟؟(این شکل واسه اینه که بنده خدا ذوق زده شد..)

من:داشتیم نگا میکردیما....

اون:اه...ببخشید.........

اون پسره پرسشگره روشو کرد اونور زد زیر خنده....منم تو دلم گفتم مرگ....رو آب بخندی.....

دیگه ما همون موقع احضار شدیم واسه شام....رفتیم بالا....بالا رفتن همان و پایین نیامدن همان....

خب دوستان روزای خنکی بود.....واسه تبریک عید دوباره می آپم....

کاری ندارین ...؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

خدافظظظظظظظظظظظظ

 

+ نوشته شده در شنبه 1386/12/25ساعت 14:43 توسط نگین |

سلام....

چطورین؟؟؟؟؟؟؟؟

اون روزا مشهد حال و هوای قشنگی داشت.....

انقد شله خوردیم در حال ترکیدن بودیم.....نازه مامان بزرگمم شله زرد نذری داشت

همه جا نذری میدادن....خلاصه که خوب بود دیگه.....

روزا رو یادم نیست فقط امروز سه شنبه رو یادمه.......صبح خوب بودم....بد نبودم....با بکس قرار گذاشتیم بریم حرم...یاس اسما شبنم حسنی ۲نا ریحانه ها انسی قرار شد بریم....هرچند من می دونستم آخرشم همه نمی ریم....دیگه قرار شد خبر بدن....زنگ آخر نمیدونم یه دفعه چم شد....

بردنمون تو نمازخونه ....داشتن واسه خودشون شعر می خوندن....یه دفعه وحشتناک داشت گریم می گرفت....پاشدم با نگین اومدم بیرون...۱ ساعت تو آبخوری بودیم.....تا بلاخره زنگ خورد..

ساعت ۲ تعطیل می شدیم ۳ می خواستیم بریم....دیگه آخر اسما و یاسمن و حسنی و ریحانو من رفتیم....همه اومدن جای خونه ما ۱ ساعت منتظر اوتوبوس.....اوتوبوسایی که می رفت حرم یه مورچه توش جا نمیشد چه برسه به ما ۵ تا.....

منو یاس رفتیم از سوپر آدامس بخریم.....وقتی اومدیم بیرون دیدیم جایی که بکس وایستادن ۳تا بسیجی واستادن....

من:اه...بکس برادران بسیجی....

حسنی:همین برادرای بسیجی گفتن بیاین با ما عکش بگیرین

ما واستاده بودیم منتظر اوتوبوس اون چشم سفیدام همینجوری واستاده بودن زر می زدن واسه خودشون.......انقد واستادیم اوتوبوس نیومد تا دیگه گفتیم با آژانس بریم.....یه بارم ما خواستیم با فرهنگ باشیم از وسایل نقلیه عمومی استفاده کنیم....

جاتون خالی حرم خلوت بود....ولی طبق معمول انقد با عجله زیارت کردیم که هیچی نفهمیدیم.......ولی بازم خوب بود...

وقت برگشتن توی صحن داشتن دو نفرو عقد می کردن.....اسما به قول خودش هوس کرد......

به جای اینکه از راهی که اومدیم برگردیم از یه صحن دیگه رفتیم...حالا هرچی کی گردیم مگه ایستگاه اوتوبوس پیدا میشه؟؟؟؟؟کلی پیاده راه رفتیم تا رسیدیم جای اول....یه دور کامل دور حرم زدیم مث این اسکلا......به قول بکس طواف کردیم....

تو اوتوبوس جا نبود بشینیم واستادیم....یه پسر از این خیلی خیلی جوادا اومده بود واستاده بود جای ما.....یه صحنه یه کاری کرد که حسنی بدبخت موند همینجوری.....یه پیرمرده رو صندلی نشسته بود....اون ورم یکی خالی بود....

حاجی:آقا بیا اینجا بشین....

پسره:می خوام پیاده شم.....

من:حاج اقا این بشینه کی چشم چرونی کنه؟؟؟؟

حاجی:خب شما بیاین بشینین...

من:ما ۵ نفریم.....همه باهم جا نمیشیم.....

خلاصه خدا خیرش بده حاجیو مواظبمون بود.....ماهم همه رومونو کردیم اینور.....تا بلاخره پیاده شد...

حاجی هم دیگه برگشت ولی همون موقع ۵تا پسر باز اومدن....

من:حاج آقا جدید اومدن.....

دیگه اینا بدجور رو اعصاب ما بودن....منم که اعصابم خورد...به بچه ها گفتم برگردین....روانی بودن...فحش میدادن.....جوک می گفتن....

یه صحنه احمق خر سی دیو کرد تو صورتم :خانوم این سی دیو ببینین ...آهنگه....

منم زدم کنار دستشو از پشت سر گفتم:خفه شو بابا....

حسابی اعصابمون خورد شد....فحش میدادن...یاسم که اینجور موقعه ها کم نمیاره اومد یه چیزی بگه که خواهش کردم هیچی نگه....ولی انقدر چرت گفتن تا من مجبور شدم یه چیزی بگم دیگه....

اصلا محل نذاشتیم بهشون ولی یه صحنه بچه ها داشتن می گفتن به راننده واستین....منم به راننده گفتم نه آقا نمی خواد واستین....

اونام برگشتن گفتن:حالا انگاری این بگه گوش می کنه....

منم که دیگه اون روم بالا اومده بود برگشتم گفتم:با شما نبودم....لطفا خفه شین.....

اونا:اه...ببخشید....غلط کرد ...بیاین روبوسی کنین.....

نمیدونم چرا وقتی برگشتم فحش بدم ندیدمشون...فک کنم چشامو بسته بودم....

منو ریحانو حسنی جای پروما پیاده شدیم......

اونا:خوش اومدین.......به سلامت.....خوشحال شدیم......(به خیال خودشون خیلی با نمکن)

مام محل ندادیمو در حالیکه از صمیم قلب واسه یاسو اسما ناراحت بودیم پیاده شدیم......

هنوز وارد پروما نشده بودیم که مامان حسنی زنگید...این حسنی کرم(ناشنوا) اینجوری شنید:دیگه نیا خونه......

یه دفعه رنگش پرید.....بعد که به ما گفت من که دیدم اینجوری شده  بی خیال خرید شدم اومدیم بیرون.....

خلاصه که زیارتمون که اونجوری خراب شد خریدمونم اینجوری.......فرداش حسنی گفت که مامانش گفته نیا خونه میایم دنبالت می خوایم بریم بیرون(منظورش این بوده)

چهارشنبه:

واقعا حالم بد بود....حوصله هیچ کشو هیچ چیزو نداشتم.......زنگ ورزش راکت بدمینتون رفت تو دستم...(چه جوری....)دیگه هیچی نفهمیدم.......

۵شنبه:

 زنگ اول امتحان شیمی داشتیم...باز جای منو نگینو عوض کرد...ولی منو برد پشت ریحان همه رو از روی ریحان نوشتم......

زنگ زیستم که نمره هارو داد........انقد لجم درومد سوالو نشنیده بودم.....

دیگه بقیشم که ما اصلا گوش ندادیم.....

زنگ دوم زبانم امتحانارو داد که در حد تیم ملی خودمون که هیچی در حد تیم ملی ایتالیا خراب کردم......

زنگ بعد که دوباره زیست داشتیم منو نگین یکم دیر تر رفتیم.......وقتی رفتیم معلم سر کلاس بود گفت برین نامه بگیرین........ناظم گرامی مام اومده به معلم میگه:این ۲تا عقب مونده........

من:(تو دلم:عقب مونده خودتیو ۷ جدو ......)عقب مونده ذهنی خانوم؟؟؟؟؟؟؟؟؟

خانوم پ:نه درسی......

چه زنگیم بود.....مریمو یاس که مث این بچه ها کاغذ ریز می کردن به هم پرت می کردنمنم که شرلوک هولمز  می خوندم....نگینم رمان می خوندخلاصه هر کسی یه کاری میکرد....مریم یه کاغذ پرت کرد رفت تو چشم یاس....اونم عینک زد...منم پاکنو پرت کردم طرفش صاف خورد وسط پیشونیشآی خندیدم.......

یه صحنه اومدن در زدن این شبنم خلم گفت:بیا تو عزیزم

آقای اکبری پشت در بودن........مردیم از خنده

امروزم جمعه است باید برم تولد....حالش نیست

خب باخت سپاهانو تسلیت میگم به همه.........خواهر و برادرای دینی من........بیایید دست در دست هم کنارشم شناسنامه بریم رای بدیم....هرچند سن رای عوض شده

خب دیگه من برم....کاری چیزی؟؟؟؟؟؟؟اگه یادم اومد می گم...

خداحافظظظظظظظظظظ

+ نوشته شده در سه شنبه 1386/12/21ساعت 20:52 توسط نگین |

 

گويا چنين مقدّر بود كه فرزندى از نسل پاك پيامبر اكرم (ص) و امامى از امامان شيعه، در سرزمينى دور از مدينه پيامبر به شهادت رسد، تا مرقد نورانى اش قلب ميليونها انسان خداجوى دلباخته را به ولايت فراخواند و بارگاهش پناهگاه دلهاى شكسته اى باشد كه در اين سوى خاك در پناه آن مزار با شكوه به آرامش رسند.
سلام بر هشتمين امام پاك!
سلام بر هشتمين جانشين پيامبر!
سلام بر او....
آن گاه كه زاده شد...
آن گاه كه مظلومانه به شهادت رسيد..
و آن گاه كه در اوج عظمت و شكوه، گام بر صحنه رستاخيز گذارد.

چهل و هشتم امام حسین(ع) شهادت امام حسن مجتبی و رحلت پیامبر اکرم را به همه مسلمانان جهان بخصوص شعیان تسلیت می گوییم....

+ نوشته شده در جمعه 1386/12/17ساعت 12:6 توسط نگین

سلام.

چطورین؟؟؟؟؟

دوشنبه:

زنگ اول ریاضی داشتیم...اما واسه آزمون رفت...چون خبر به ناظم ها و مدیر رسیده بود که سر آزمونا تقلب می کنیم اونام در یک عملیات بسیار خطرناک!!!!اقدام به متارکه کردن بچه ها کردن....

همه رو بردن پایین.صندلی چیده بودن و یک سوم یک دوم یک اول میشوندن...ما که کلاس آخر بودیم رفتیم ته ته ...وقتی به ما رسید دوم سوما تموم شدن....آزمون شروع شد...به خیال خودشون می خواستن ما تقلب نکنیم....مام که حرفه ای....خیلی تمیز تقلبیدیم....آی خندیدیم....

سه شنبه:

 زنگ اول اجتماعی داشتیم.امتحانو در حد تیم ملی خراب کردم...زنگ آخر مهارت داشتیم که طبق معمول معلمای دیگه گرفتن.....معلم فیزیک به جاش اومد....اولش یکم گفتیمو خندیدیم...

من:خانوم ببینین من ساکت بودم امروز چقد کلاس شلوغ بود...

خانوم:تو دیگه ثاثیرتو گذاشتی...اینام مث خودت کردی....

من:ای بابا..................

یه تیکه دیگه ام نمیدونم چی شد که خانوم گفت:من میگم شما ۲ طبقه زیر غضنفرین میگین نه!!!!!

بچه ها:

زهره:خانوم این غضنفر کیه؟؟؟؟؟؟؟؟

بچه ها :

زهره:نه جدی بگین کیه؟؟؟؟؟؟؟

من:پسر خاله خانومه...بی خیال شو....

خانوم:حالا آخر سال میگم کیه...اشکتون درمیاد...

بعد ما ساکت شدیم که درسو شروع کنه.....معلمی که سالی یه بار نمی خنده یه دفعه زد زیر خنده...

من:خانوم جک تعریف می کنین واسه خودتون؟؟؟

خانوم:(در حالی که میخندید)اصلا حوصله درس دادن ندارم....

مام که از خدا خواسته....زنگ خوبی بود...

بین زنگ تفریحا بود...خانوم ت منو کار داشتن...رفتم پیششون ....کلی تشکر کردن به خاطر کاری که واسشون کرده بودم که یه دفعه خانوم پ اومد: خانوم ت من از این دخترمون گله دارم......

من:چرا؟؟؟؟؟؟؟؟

خانوم ت:این که خیلی دختر خوبیه.....

خانوم پ:دختر خوبیه ولی...مامان یکی از بچه ها زنگ زده گفته ک سی دی میاره مدرسه میده به بچه ها.....

من:من؟؟؟؟؟؟خانوم من یه سی دی فیلم ایرانی آوردم بعدشم به زورکه به کسی ندادم....

خانوم پ:حالا هرچی بوده....نباید بیاری....

خلاصه که خراب کاری کرد تو اعصابمون...وقتی به بچه ها گفتم گفتن این شیوشونه که میگن مامان بچه ها زنگیده.....جالبه این خبر کشای کلاس رفتن بهشون گفتن که ما تا ساعت ۲ ۳ شب اس ام اس بازی میکنیم....آخه بگو به شما چه مربوطه؟؟؟؟؟؟؟

چهارشنبه:

زنگ اول که ورزش داشتیم طبق معمول وسطی بازی میکردیم.....زنگ دوم قرار بود امتحان ریاضی بگیره....منم خونده بودم...انقد بچه ها گفتن تا انداخت یکشنبه......

عصر ساعت ۷ بود ...میشه شب دیگه....خواب بودم ....

داداشم:(تومده بالا سرم) پاشو پاشو.....یاس اس ام اس زده...زنگ زد گفت بیا باهم به تراک بخونیم...

خلاصه انقد چرت گفت تا مجبور شدم پاشم...

تو اتاقش: پسر خالم:این یاس خواهر نداره؟؟؟

داداشم:دیوانه خودش خواهره.....

پسرخاله:خودش خواهر ومادره.....بهش بگو یه پسر خاله سیریش کنه داری......

خلاصه هی چرتو پرت میگفتنو می خندیدن....

پنج شنبه:

زنگ اولمون که نصفش پرید....مداح آورده بودن....زنگ دومم که امتحان زیست داشتیم یه سوال ۵/۲ نمره ای رو نصفشو نشنیدم...

زنگ آخر یعنی ۱ تا ۲ مارو بردن تو نمازخونه.....یه آقایی رو آورده بودن واسه ما حرف بزنه.....اول نمیدونستیم کیه...ولی بعد....

توی حرم یه کتابی هست اسمشو نمیدونم ولی فقط ۴۰ نفر از اونایی که شفا پیدا کردنو نوشته اون تو....اونایی که دیگه هیچ امیدی بهشون نبوده...یکی از اونا بود....

یه خواهر برادر دو قلو که به صورت مادر زادی لکنت زبون داشتن....این ۲تا هم زمان باهم سرطان خون میگیرن....خواهر آمریکا بوده ولی داداش که اینجا بوده ....۲تا کلیه هاش از بین میره .....سرطان خون به مغزش میزنه...۷۰٪ گلبولای قرمز خونش داسی شکل میشه....دیالیزی میشه.....شیمی درمانی می کنن.......دیگه خلاصه همه دکترا از ایران تا آمریکا ازش قطع امید کردن........جالبه این آقا اصلا نماز نمیخونده..........روزه نمیگرفته.....خدا و امام رضارو قبول نداشته........

دیگه خلاصه در حالیکه واسش تاریخ مرگ زده بودن چند شب که به زور میبرنش حرم. امام رضارو میبینه و شفا پیدا میکنه........

خیلی صحنه قشنگی بود.......همه رفته بودن تو بهر صحبتاش ....خیلی جالب بود...ماکه کلی تحت تاثیر قرار گرفتیم

خب دیگه من برم......کاری ندارین؟؟؟؟؟؟

راستی یادم رفت بگم بهمون آش دادن....خب اینم گفتن داره.....

آهان....باخت و حذف رئال و میلانو به همه تسلیت میگم....ولی عیب نداره...تو لالیگا هر چقدر زور بزنن نمی تونن به ما برسن....

خداحافظ

+ نوشته شده در پنجشنبه 1386/12/16ساعت 23:11 توسط نگین |

 سلام.

خوبین؟؟؟؟

۴ شنبه:

زنگ اول ورزش داشتیم.خوش گذشت...بچه ها اومدن جای ما بدمینتونیا ...منو نگین بازی می کردیم و اونا تشویق و مسخره بازی......اولای زنگ ورزشم بود که یاسمن گفت چرا دیگه پاچمو نمی گیری.....من بلاخره نفهمیدم باید بگیرم یا نه......

زنگ دومم که وسطاش آزمون تشخیصی داشتیم.....زنگ ریاضی....مریو اسما و یاسمنو برد جلو...منو برد پیش الناز...جای یاسمن.....

خلاصه همه رو به هم ریخت....ولی ما بازم کار خودمونو می کردیم.....

الناز جوابارو رو دفترچه می نوشت...منم وقتی می نوشتم از روش میدادمش به شبنم و اونم.........

وسط آزمون اومدن شله زرد دادن......آی خندیدیم.....به ما داد و ردیف آخرو داشت میداد که شبنم با سرعت نور خورد....

شبنم:وای خیلی گشنم بود....دستت درد نکنه........

خانوم:سیسسسسسسسسسسسسس

شبنم:خانوم آخه خیلی گشنه بودیم...پولم نداشتیم چیزی بخریم.....

حالا مام از اون پشت هی تایید می کردیم......

شبنم به زهرا خواهر زهره(کسی که داشت شله زرد میداد):زهرا جون می شه یکی دیگه به من بدی؟؟؟؟

زهرا:به تعداده....

نگین:خب من که ورنداشتم...مال منو بده شبنم....(روحیه فداکاری داره این نگین)

زهرا:حالا باشه

شبنم:مرسی......خیلی گشنمه.......

دیگه کلی مسخره بازی دراوردیم....داشتم جوابای فیزیک. بلند بلند به الناز می گفتم از پیشم بردش......

بعدشم که می خواست جاشو با خانوم برنامه ریزی عوض کنه اومد شله زردشو داد به شبنم.....

اگه دنیارو به شبنم می دادن انقد خوشحال نمی شد.........

بچه هام واسش دست زدن.....

وقتی خانوم ک اومد سریع جامو عوض کردمو رفتم پیش نگین.....نشستم و تا اومدم یه قاشق شله زرد کوفتم کنم ریخت رو دفترچه و پاسخنامه....

بگو آخه وسط آزمونم کسی شله زرد میده................

دیگه خلاصه فیزیک شیمی ریاضی زیست از هر کودوم فقط ۴ تا جواب دادم........

۵شنبه:

تعطیل بود دیگه.حال کردیم تو خونه.....

خونه عمه روضه بود مام که طبق معمول در نقش کارگر....

به جان خودم ما اگه بریم تو این شرکتای نظافتی استخدام بشیم به نفعمونه.....حداقل یه حقوق میگیریم.....(شوخی کردم.ما واسه امام حسین کار کردیم و می کنیم)

داشتم می گفتم.....

از ساعت ۲:۳۰ رفتیم اونجا.....مهمونا از ساعت ۳ به بعد اومدن.....ما که همش تو آشپزخونه بودیم...همه بچه های فامیل بودن .........

چندتا اقایی که اول اومدن واسه دعا خدا خیرشون بده رفتن تو اتاق....ولی آقا شیخه که اومد.....

عمه ام:حاج آقا بفرمایید اونجا....

حاجی:نه همین جا.........

عمه:خب میکروفن اونجاست........

حاجی:خب بیارین اینجا........

خلاصه که حاج آقا رفتن رو مبل بالای مجلسو همه رو یه دور زیر نظر گرفتن...........

مام تو آشپزخونه واسه خودمون مسخره بازی در میاوردیمو می خندیدیم....تا اینکه حاجی از بلنگو اعلام کرد خانومای توی آشپزخونه ساکت...........

دیگه چی؟؟؟؟

شنبه:

زنگ اول شیمی که جدول تناوبیو درس داد مام خندیدیم.....یه تیکه خانوم یاسمنو ضایع کرد بیشتر خندیدیم..... زنگ دوم فیزیک داشتیم...وقتی داشتن تمرین حل میکردن مام مشغول صحبت شدیم....منو مریم سر به سر یاسمن میذاستیم....تا دیدم بچه ها ساکت شدن....برگشتم...

من:چاکر خانوم.....

خانوم:جون به جونت کنن پررویی

من:ااااااا....خانوم همه دارن حرف میزنن.....

خانوم:(منظورش نگین بود) اون که بی عقل بی عقله....وگرنه که با تو دوست نمیشد......

من:خیلی ممنون شما دیوار کوتاه تر از من پیدا نکردین....

خانوم:من کوتاهی نمیبینم.....بعدم همه این شلوغیا زیر سر توئه......

من:

دیگه خلاصه کلی کل انداختیم باهاش......

زنگ آخرم که امتحان دینیو خراب کردیم......

یکشنبه:

زنگ اول که ریاضی داشتیم ..........یاسمن نیومده بود.....به خیال خودش زرنگه آزمونو پیچونده بود آزمونم لغو شد......امتحانم کنسل شد....آی خندیدیم به این یاسمن.......دیگه اتفاق خاصی نیفتاد...یعنی افتاد ولی نمیشه بگم

آهان یه تیکه ام زنگ تفریح بود...نگین رفت یه دونه شیر کاکائو خرید.......ما ۴ تا همه چیو باهم میخوریم....ما هرکودوم یه کم خوردیم که نگین یه دفعه همشو خورد.......

نگین:تموم شد......

من:(اعصابم خورد شد) گربه زن عموم شد......

نگینو مریم یه صحنه موندن بعد زدن زیر خنده......خب چه خنک...

ببخشید دیر به دیر می آپم .شما خودتونو بذارین جای من...هی مینویسم ریست میکنم....

مرسی از کامنتاتون.......

خداحافظ....

 

+ نوشته شده در جمعه 1386/12/10ساعت 17:25 توسط نگین |

 

 

سلام بر حسين و اربعينش، سلام بر اربعين و زائرانش! و سلام بر اندوه هاي دل آنان كه به سوغات بر مزار كشتگان، عشق بردند و به مويه نشستند. به شوق زيارت صحن و سراي جان فزايت، اربعين شهادتت را به سوگ مي نشينيم، يا حسين!

+ نوشته شده در پنجشنبه 1386/12/09ساعت 14:13 توسط نگین

سلام.

خوبینننننننننننن؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

شنبه:

زنگ اول امتحان شیمی داشتیم.خانوم در بدو ورود نتایج آزمون مرآتو خوندن.

ـ:خانوم ک نفر اول شیمی تو کلاس....

بچه ها ــ:

 من:.خانوم اشتباه شده....

خانوم:خانوم ع (نگین) هم شدن اول ....عین خانوم ک....

بچه ها:

خانوم:با این آزمون رو شد دیگه....

من:خانوم ما که خیلی وقته رو کردیم.....

کا رو خراب کرد.....مارو برد میز جلو ......دیگه تمرکزمو از دست دادم امتحانو خراب کردم.....

زنگ فیزیکم که خانوم ق اسمارو انداخت بیرون

خونه م که شب داشتیم خونه تکونی می کردیم باز امین اینا زنگ زدن می خوایم بیایم خونتون.....

پریا بهشون چی می گن؟؟؟

یکشنبه: عربی امتحان.فارسی امتحان.....

دوشنبه:

زنگ آخر رفتیم حرم.....جای همتون خالی......

توی رفتن که اتفاق خاصی نیفتاد ......تو حرمم که نماز خوندیمو دعا....خدا رو شکر جای خلوتی بردنمون....

تو بر گشتنا طبق یک سنت حسنه و رسم دیرینه از توی اوتوبوس کرم می ریختیم

البته این دفعه که اصلا کاری نکردیم.....چند نمونه واستون تعریف کنم....

یه بار که از اردو بر می گشتیم و نگین ماسکشو آورده بود هانیو فرستادیم پایین جلوی پامون و ماسکو زد رو صورتش.....عده ای در جا سکته زدن عده ای هم مثل اینکه خیلی خوششون اومده بود تا مدرسه مارو ول نکردن.

یا نمونه ای دیگر:

بازم از اردو برمی گشتیم که بطریامونو پر آب کردیمو.....می ریختیم رو ملت.....بعضیا خیلی شاکی می شدن....یه وقت نگین ما جلفیما........یعنی چی؟؟؟؟کی گفته ما جلفیم....

خب داشتم می گفتم این دفعه نگین چادر لبنانی پوشیده بود.وقتی نشستیم تو اوتوبوس پوشیه زدو هر کیو میدی بای بای می کرد.یه صحنه هم خیلی ضایع شدیم.

نگین با ۲ نفر بای بای کرد اونام درجا جواب دادن....همونجا جلوی پای اونا اوتوبوس وایستاد......ابتدا آب شدیم و سپس به زیر زمین رفتیم....

سه شنبه:

زنگ اجتماعی دو ساعت آخر از همه در مورد شغل آینده سوال کرد که بعضیا خیلی جالب بودن.

خانوم:خب خانوم ر شما می خوای چی کاره بشی؟؟؟؟

فاطمه:خانوم من می خوام برم رشته تجربی.به پزشکی علاقه دارموتجربه ام کردم....

خانوم : چه جوری؟؟؟؟

فاطمه: رو مامانبزرگم امتحان کردم....اتو ورداشتم شک دادم بهش

بچه ها:

صبا:پزشکی.....بچه بودیم با داداشم سوسک می گرفتیم آمپول می زدیم بهشون....

خانوم:شما چه خطرناکین .من از جلسه دیگه باید جلیقه ضد گلوله بپوشم

یاسمن:مهندسی کامپیوتر....

همین موقع مریم یه چیزی گفت منم خندم گرفت....یاسمن فکرکرد من به اون خندیدم...کلی بهش بر خورد.....

بهاره:جانور شناسی...من از بچگی با حیوونا بزرگ شدم....

بچه ها:.مگه تو باغ وحش زندگی کردی؟؟؟؟

بهاره:جوجم سرما خورده بود استامینوفن تو آب حل کردم دادم خورد فرداش مرد

من:من یا مهندسی معماری یا توی بخش جنایی اداره پلیس یا تو سازمان سیا

خانوم:چقدر به هم میان.....

و اما در حواشی..................

صب که می خواستم از خونه در بیام باز گربه اومده بود تو سالن.....فهمیدم باید روز بدی باشه...جرات نمیکردم از در برو بیرون.....

زنگ اول بود حوصلم سر رفته بود....کیف یاسمنو گرفتم یکم فضولی کنم......چندتا نامه از یکی از بچه ها تو کیفش بود.....

زنگ تفریح:

من:یاسمن پس واسه همین چند  وقته خودتو گه کردیو خودتو گرفتی؟؟؟؟

یاسمن:اونارو خوندی؟؟؟راضی نبودم....

من:مهم نیست.....

با مریم قرار گذاشتیم یکم حالشو بگیریم آخه تازگیا خودشو می گیره......زنگ فیزیک تو آزمایشگاه یه سوتی داد منو مریم زدیم زیر خنده......فک کنم ناراحت شد...ولی مهم نیست.......تقصیر خودشه.....

فک کنم زنگ آخر بود.اعصابم خیلی خورد بود.........نگینم یه سره توپ بازی میکرد.....مدرسه با باشگاه اشتباه گرفته بود.....منم که همیشه سر این بدبخت خالی می کنم......

بهش پریدمو .....پاچه گیری دیگه......بعد همه می خواستن از نگین طرفداری کنن دیگه......

وسط زنگ بهم نامه داد:

نگین:....... از دست من ناراحتی؟؟؟من به خاطر حرف بچه ها خودمو لوس نکردم....میدونم اخلاقته ....اخلاقتم دوس دارم.....ببخشید....

من:خیلی مسخرست هر دفعه می گی ببخشید .....مگه چی کار کردی؟؟؟خودت میدونی من اعصابم خورد بورد.....فقط سر تو میتونستم خالی کنم چون فقط تو اخلاق منو خوب می شناسی....

نگین:خب می دونم...منم ناراحت نشدم.....این اخلاقته منم دوسش دارم....

دیگه بقیش سانسور..........

زنگ آخر که شیمی اومد نمره هارو داد دیگه وحشتناک شد اخلاقم....نزدیک بود دعوا کنیم با هم(با شبنم)....

من به شبنم:نه توروخدا بیا پاچه بگیر....

یاسمن:حالا خوبه امروز از تو پاچه گیر تر هیچ کس نیست....

راست می گفت...ولی چه جوریاست فقط من حق ندارم پاچه گیر بشم......ولی مهم نیست..من کار خودمو میکنم......

دیگه چی......هیچی دیگه.....شماها کاری ندارین؟؟؟؟ببخشید طولانی شد.....

مرسی از همه ی کامنتاتون...........

خداحافظ

 

+ نوشته شده در سه شنبه 1386/12/07ساعت 22:22 توسط نگین |

سلام.

خوبین؟؟؟؟

دیگه خوب شده......بازم می خندیم......هر چند بعضی وقتا دوباره میریم تو اون حالتا.....

دیروز سه شنبه:

زنگ اول مطالعات داشتیم.خدارو شکر نپرسید.یه تیکه داشت در مورد نبودن فرهنگ و این چیزا صحبت می کرد.گفت:بچه هه با مامان باباش رفته خونه یکی از فامیلاشون ماهواره روشن بوده این صحنه های مستهجن رو دیده اومده خونه دقیقا همون کارارو کرده.

بچه ها رفتن تو فکر....

مهسا: چه جوری؟با کی؟

ما زدیم زیر خنده.

خانوم:نه دیگه این صحنه ها.منظورم لباس پوشیدن بود.خودتون بفهمین دیگه....

همه زدن زیر خنده...

زنگ تفریح ......مریم:بچه ها یه جوک بگم؟

ما:بگو..

مریم:مال ۲۲ بهمن سال ۵۷ ها.قدیمیه..

ما:بگو..

مریم:یه روز یه مار میره تو حموم زنونه زنا جیغ میزنن.می گه نترسین منم کبری.....

ما از خنکی جک بهش می خندیدیم....

مزیم:به یه پیر زن می گن :مادر جان می خوای شوهرت بدیم یا بفرستیمت مکه؟میگه:مادر جان مکه که فرار نمی کنه....

ما:خب که چی؟؟؟؟

مریم:خب یعنی شوهرم بدین دیگه......

ما:مریم به خدا خیلی خنکی!!!

زنگ فیزیک هم که همش از جری موشه و تام گربه صحبت می کرد....و این که تو زندگی توسری خور شوهرامون می شیم....

زنگ هندسه که دیگه هیچی....به هر میزی نگاه می کردی داشتن نامه نگاری می کردن.انگار نه انگار داره درس میده...

به قول ریحانه کلاس ما شده مثل دانشگاه...یه عده فقط گوش میدنو جزوه ور میدارن آخر ترم همه ازشون می گیرن!!!!

زنگ تفریح همه با هم نشستیم رو میزاو خندیدیم.من نگین مهسا مریم یاسمن شبنم فروزنده الناز یلدا.....از بحث در مورد رقص پسرا گرفته تا آهنگ و ......

زنگ شیمی که دیگه....همون اول کاری نگینو ار پیش من برد....

بازم هیچکش گوس نمیکرد...همشم یا به نگین گیر میداد یا شبنم....

معلمه دیوونه آخرش گفت اسم همتونو میدم دفتر!!!!

یه جای درس در مورد اوزون بود.اوزون دو چهره دارد....همینجا بود که اعصابش حسابی خورد شد و گفت:من دو رو دارم ها.....

ما که میزای آخر بودیم زدیم زیر خنده....شوژه دستمون داد....دیگه از این به بعد بهش میگیم هاشمی اوزون.....

دیگه خلاصه....

تو خونه ام که در بدو ورود فهمیدیم مهمون داریم...

مهمونا اومده بودن که ۱ ساعت بعدشم داداشم اومد...

گفت پاشو بریم بیرون.....دیگه خلاصه مهمونارو ۲ در کردیم....

امروزم که روز بدی نبود....خوب بود.....

صبح خانوم پ اومد گفت شبنم و گروهش.....با نگینو ک و دورو وریاشون بعدا باید بیان توضیح بدن واسه زنگ شیمی

مهسا جون چشم....حتما بهش می گم....یاسمن بی معرفت بوده و هست....

از دوستایی که واسم کامنت میزارن ممنونننننننننننننننن.

دیگه کاری ندارم؟؟؟؟؟فک نکنم.....

پس خداحافظ......

+ نوشته شده در چهارشنبه 1386/12/01ساعت 20:0 توسط نگین |