تبليغاتX
دالان بهشت - خدا همه رو به راه راست هدایت کنه...آمیننننننننننننننن

سلام علیکم.....

خوبین؟؟؟؟؟؟؟

می خواستم تا عید آپ نکنم ولی نشد دیگه......

دوشنبه:

مدرسه که دیگه نرفتیم.....با حسنا و ریحان هماهنگ کردم رفتیم سجاد......

اونا ساعت ۵ رفتن من ۶:۳۰ .....فسیل شدن طفلکا..........مامانم منو پیاده کرد که زود به اونا برسم...رفتیم تو پاساژ وصال...حالا شانس ما ۴تا از این جک و جوونای جلف که تیپ رپیم زده بودن افتاده بودن دنبال ما......هرجا میرفتیم میومدن...ریحان رفت تو طلا فروشی بولگاری قیمت کنه پاشدن اومدن تو طلا فروشی بچه پرروهااااااااااا

حالا هرچی صبر کردیم مگه مامانم میومد....دیگه بلاخره مامان جان رسید و اونام دست از پا دراز تر برگشتن......کل سجاد و گشتیم ولی نه مانتو پیدا کردم نه کفش.........

یه تیپای جلفی دیدم که دیگه داشتم بالا میاوردم.....دختره مسخره موهاشو که سفید کرده بود.....از این دستمالا که خواننده های سیاه پوست (زناشون) میبندن بسته بود...لب و دماغو همه جاشم گوشواره....

بگذریم....دیگه خلاصه رفتیم فرامرز بلاخره کفش گرفتم....بعدم ریحانو حسنی رو رسوندیم خونشون.....

بعد...........یه اتفاقی افتاد......یه بنده خداییو که نباید دیدم....(سالومه فهمیدی کیو میگم؟؟؟)

دیگه تا رسیدیم خونه داشتم سکته میکردم....(آخه سوار ماشین شدن.....)شرمنده نمیشه وارد جزئیات شد........

سه شنبه:

۴شنبه سوری دیگه.....همه اعتصاب کرده بودن.....اول که رفتیم تو محوطه...آخه بکس محوطه هر سال ۴شنبه سوری برنامه دارن.........همه دخترا یه جا نشسته بودیم و پسر بچه هام یه سره ترقه مینداختن....یکی اومد یکی انداخت زیر من...دقیقا جایی که نشسته بودم....خوب شد زودی فهمیدم وگرنه الان تو آسمونا بودم........

ما دیدیم خیلی خنکه مث هر سال نیست پاشدیم اومدیم بالا.....با داداشمو پسر عموم رفتیم خونه عمم....تو سجاد هیچ خبر نبود...میگم همه اعتصاب کردن....اونجا کلی بزن و برقص و اینا بود(خونه عمم)....یه صحنه مرجان ترقه رو پرت کرد تو کوچه بیرون از در....همون موقع چندتا از این جک و جوونا داشتن رد میشدن ترقه افتاد روشون.........

انقد ترسیدیم..........دختر عمه ام سریع برگشت گفت:ببخشید....

پسره ام گفت:مرگ ببخشید ....سوختم......

خلاصه یکم اونجا بودیمو برگشتیم جای خونمون....مراسمشون شرع شده بود.......

اول که طبق معمول یه آتیش خیلی گنده درست کردن....همه از روش میپریدن.....یکم که آتیش بازی کردن رفتیم اون ته....ماشین آوردنو آهنگ گذاشتن....پسرا شروع کردن رقصیدن....۳تا از دخترای عقده ای محوطه ام شروع کردن رقصیدن...به زور کشوندنشون اینور که حداقل تو پسرا نباشن.....هرچی بهشون تیکه مینداختن مگه از رو میرفتن؟؟؟

داشتن با پسره کل کل میکردن....پسره به دختره ای که موهاش کوتاه بود و داده بود بالا...آرایش غلیظ داشتو دماغشم گوشواره....

پسره:تو نصف منم سن نداری.....

یه دختره دیگه که بد آرایش داشتو بهش می خورد اول راهنمایی باشه:ولی دوبرابر تو قد داره....

اون دختره:من خیلی بد دهنما....هر چی از دهنم در بیاد میگم...

من:فحش بچه صلواته....

خلاصه...یه آهنگ تموم شد....دومی تموم شد.....

من:دخترا پاهاتون شکست...بسه......

یه پسره که اینور من واستاده بود:اینا فامیلای شمان؟؟؟؟

من:من غلط بکنم همچین فامیلایی داشته باشم....(تو دلم گفتم مث که خیلی چشتو گرفتن...)

حالا ما داریم اونایی که میرقصنو نگا میکنیم پسره اومده واستاده جلومون....

من:حاجی......آقا.....

اون:بله؟؟؟(این شکل واسه اینه که بنده خدا ذوق زده شد..)

من:داشتیم نگا میکردیما....

اون:اه...ببخشید.........

اون پسره پرسشگره روشو کرد اونور زد زیر خنده....منم تو دلم گفتم مرگ....رو آب بخندی.....

دیگه ما همون موقع احضار شدیم واسه شام....رفتیم بالا....بالا رفتن همان و پایین نیامدن همان....

خب دوستان روزای خنکی بود.....واسه تبریک عید دوباره می آپم....

کاری ندارین ...؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

خدافظظظظظظظظظظظظ

 

+ نوشته شده در شنبه 1386/12/25ساعت 14:43 توسط نگین |